عشق و ازدواج
عشق و ازدواج
شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟ استاد در جواب گفت: به گندمزار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور؛ اما در هنگام عبور از گندمزار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی. شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدت طولانی برگشت. استاد پرسید چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ. هر چه جلو می رفتم، خوشه ها پر پشت تر می شد، می دیدم و به امید پیدا کردن پر پشت ترین خوشه تا انتهای گندمزار رفتم. استاد گفت عشق یعنی همین. شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟ استاد در جواب گفت: به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور؛ اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی. شاگرد رفت و پس مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید چه شد؟ او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. استاد باز گفت: ازدواج یعنی همین.
منبع:http://www.irancamp.blogfa.com
با سلام